تبليغاتX
عشقم عاشقتم

عشقم عاشقتم
ََAsheghaneh
لینک دوستان

سال تحویل شد و من


تمام دلتنگیهایم را

به جای تو

در آغوش می کشم



سال نو مبارک



دوستای عزیزم  نوروز همگی مبارک باشه

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 4:25 ] [ نسترن ]
 
بـراى تو مـى نویسـم ....
بـا چشـم هـاى پر از اشـک کــجایى که ببـینـى چه به روزم اومـده....
هیـچ وقـت نذاشتـم تنهـا بمـونـى اما چــرا ؟؟؟؟
جـواب اون همـه محـبت فقـط یک مـشت خـاک و خاطـره شـده....
به خـدا گفتـه بـودم بدون تو نفـس کشیـدن هم برام سختـه نمى دونم شاید خدا باورش نشد....
اما الان دارم نفس مى کشـم چون خدا دعـاتو مسـتجاب کـرد تو را بیشـتر از من دوست داشـت
تو نمى دونى با دعایـى که کـردى چه به روزم آوردى...
آخه تنهـایى هم شد زندگـى بدون تـو ..
آخ اگه بدونـى چقدر سـخته...
تو رفتـى اما سهـم من تنهـایى شــد ....
هنـوز بعد این همه وقت باورم نـشده ....
امروز هم به یاد تو تنهـاى تنها بودم همه رفـتن اما من مونـدم ...
موندم تا با خاطـراتـت تنهـا باشم یاد روزهـاى قبل بودم که کـنارم بودى ...
امروز خیلى برام سـخت بود ...
اومـدم بازم برات درد دل کـردم مى دونم همیشه دوست داشتى من شاد باشم اما بـدون تو هــرگز نمى تونـم شاد باشم ..
شـادى تو منو شاد مى کـرد وجود تو بود که منـو امیـدوار به زندگى مى کـرد اما الان بـدون تو هر روز ســختر از روز گذشـته مى گــذره....

ادامه مطلب
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 1:23 ] [ نسترن ]

باز دلم تنگ است  

باز چشمانم باران می طلبد  

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده   !

باز من تنهایم

و در این سكوت حتی صدای ساز هم آرامم نمی كند

دل من باز كوچك شده!

برای آنكه نمیدانم كیست ...

ولی غیبتش مرا می آزارد !

من خودم را گم كرده ام...! كجا...؟  

این را دیگر نمیدانم ...!!!

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 23:12 ] [ نسترن ]
 


بازگرد ای خاطرات کودکی

برسوار اسبهای چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن ماناترند

 

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند اموز روباه وخروس

روبه مکارو دزد وچاپلوس

 

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان  گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

 

باوجود سوزو سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

همکلاسی های درد ورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

 

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود وتفریقی نبود

 

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

 

یاد ان آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام وهم یادت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 14:32 ] [ نسترن ]

خستم از لبخند اجباری

خستم از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری .

 

دوباره آسمان این دل ابری شده .

دوباره این چشمهای خسته بارانی شده .

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.

میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند.

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا .

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود.

خیلی دلم گرفته است ،

مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است

و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته است.

دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ،

مثل لحظه شکستن یک قلب تنها .

دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل بهانه میگیرد.

به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره .

آسمانی دلگیرتر از این دل خسته .

یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده.

خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است.

تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است.

دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است.

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ،

قناری پر بسته در گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است.

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست.

میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم .

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم .

اما نمی توانم…

دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است،

اما کسی نیست تا با من درد دل کند ،

کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم

و آرام شوم… هیچکس نیست!

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 2:6 ] [ نسترن ]
 عکس   نوشته ی عاشقانه زیبا

می خواستم تو به من عادت کنی ولی من بهت زودتر عادت کردم

می خواستم تو عاشقم بشی ولی من زودتر عاشقت شدم

می خواستم من برات از بقیه مهمتر باشم ولی تو زودتر برای من مهم شدی

می خواستم من همه ی زندگیت بشم ولی تو زودتر همه ی زندگیه من شدی

می خواستم با هم عهد ببندیم ولی تو دیگر نبودی

آری

می خواستم همه ی اینها باشم برای تو
ولی نشد و نبودی...

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 0:22 ] [ نسترن ]

خدایا

کسی رو که قسمت کس دیگریست...

سر راهمان قرار نده...

تا شب های دلتنگی اش برای ما باشد...

و روزهای خوشش برای دیگری...!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 19:39 ] [ نسترن ]
دلم که میگیرد یادت میکنم

وقتایی که شادم بازم یادت میکنم

وقتی سراغ دفتر خاطراتم میرم یادت میکنم

وقتی دو نفرو میبینم که شونه به شونه ی هم راه میرن یادت میکنم

وقتی بارون میاد یادت میکنم

وقتی توی خلوت خودم غرق شدم و دارم

به روزایی که باهم داشتیم فکر میکنم

بازم یادت میکنم

وقتی صدای آواز دلتنگی یه نفر رو میشنوم یادت میکنم

وقتی به عروسکام فکر میکنم

یادت میکنم

وقتی به ...

این خیلی بده آدم با دیدن هر چیزی یاد یه نفر بیفته نه؟

اما بدتر از همه ی اینا 

اینه که نفهمی اون یه نفر چرا اینقدر برات عزیزه ؟

که حاضری به خاطرش  تنهایی رو به جون بخری

اما دروازه های دلتو به روی دیگران بازنکنی

مبادا

دیگران باعث بشن تو یادش نکنی!!!!

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 2:57 ] [ نسترن ]

تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی

تو دیدی اشک چشمم را ولی بی اعتنا رفتی

سکوت گریه هایم را شنیدی ، بی صدا رفتی

همیشه این سوال بی جواب آواره ام میکرد:

مرا لایق ندیدی؟ سیری از من؟ یا ...چرا رفتی؟

من و یادت همیشه باهمیم عاشق تر از دیروز

رفیق نیمه راه عشق ! بدون ما کجا رفتی ؟

عجب دنیای بی رحمی ! تو می رفتی ویک عاشق

تو را با گریه هایش بدرقه می کرد ، تا رفتی

مسیر کوچه های رفتنت بن بست تقدیر است

چرا از سرنوشت عاشقت ، نا آشنا رفتی ؟

 

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 4:16 ] [ نسترن ]

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 2:9 ] [ نسترن ]
 
 

بذاز خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

 بذار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم

 اگه تموم قصه مون  هنوز ترانه سازتم

بذار خيال كنم هنوز پر از تب وتاب مني

 روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

 بذار خيال كنم منم اون كه دلت تنگ براش

 اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

 اون كه هنوز دوسش داري

 اون كه هنوز همنفس

 بذاز خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه

 دوباره فال حافظ ودوباره توي فالمي

 بذار خيال كنم بذار اگر چه بي خيالمي

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 21:8 ] [ نسترن ]

 
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


گاهي دلم ميخواهد فصل هاي زندگي آنقدر ادامه داشته باشد كه من بتوانم تمام

گمشده هايم را پيدا كنم ،

و گاهي آنقدر دنيا برايم تيره و تارميشودكه آرزوميكنم زمين دهان بازكند و مرا ببلعد،
گاهي دلم ميخواهد نقاشي بلدبودم تا همه دنيا را يه جور ديگه ميكشيدم،

دريا شبيه كوه،كوه را شبيه پروانه و پرونه را شبيه تو

و گاه آنقدر دل تنگم و دلگير كه فكر ميكنم ديگر زندگي معنا ندارد.

آدم ها نگاه هايشان را زنداني ميكنند پشت ديوارها،

آدم ها ديوار ميكشند بين دلها،ديوار ميكشند دور خودشان

آنها پشت دييوار هاي دست ساخته خودشان ميميرن بي آنكه چاره اي بيانديشند

اين ديوارها از كوتاه فكري آدم ها هر روز بلندتر و آدم ها

هر روز تنها تر....
[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 1:33 ] [ نسترن ]

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 2:29 ] [ نسترن ]

 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 

                                          خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی
 
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com
 

قراره آخرم میشی

همین که میری از دلم

دوباره زخم میخورم

دوباره باورم میشی

همیشه کم میارمت

همیشه کم میارمت...............

نمی شه که نبارمت

!!!

دوستای گلم سلام

شرمنده که یه مدتی هست که دیر به دیر آپ میکنم و وقت نمیکنم بهتون سر بزنم واقعن شرمنده

آخه یه کم گرفتارم اما قول میدم به محض اینکه فرصت کنم به همتون سر بزنم

ممنون از اینکه بهم سر زدین بازم بیاین و واسم پیغام بزارین نکنه یه وقت فراموشم کنینا

آخه دلم میشکنه

مرسی ممنون تا آپ بعدی فعلن بای

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 3:4 ] [ نسترن ]

 

میدونید چرا بعضی ها همیشه میگن خدا کجاست؟؟

 خدا که با ما کاری نداره و حرف ما رو گوش نمیده؟؟

 چون همیشه با چشم و گوش سر دنبالش میگردند

                              در صورتیکه باید 

        از چشم و گوش دلشون کمک می گرفتند

 

 

           ******                     ******

         ********                 ********

       روزی شخصی           در  حال   نماز

     خواندن   در راهی بود  و  مجنون  بدون

   این که متوجه شود از بین او و سجاده‌اش

  عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هي

  چرا بين من وخدايم فاصله انداختي؟مجنون

     به خود  آمد و گفت من  كه عاشق ليلي

      هستم تو را نديدم تو كه عاشق خداي

         ليلي هستي چگونه مرا ديدي...! 

           ***********************

              ********************

                 *****************

                    **************

                      ************

                         *********

                           *******

                             *****

                               ***

                                **

                                 *

[ جمعه بیستم خرداد 1390 ] [ 0:45 ] [ نسترن ]


برای کلام عشق

دوست داشتن را سرودم

برای گذر از اندوه

به لحظه های با تو بودن اندیشیدم

برای دوستی

مهربانی و صداقت را بخشیدم

برای تنهایی

همدردی ندیدم

برای آشنایی

به آسمان دلت پر کشیدم

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 17:8 ] [ نسترن ]

                  عشق اون چيزي كه من فكر ميكردم نبود!

            عشق هيچي نبود

                                   عشق فقط عشق بود

                    همين...

                زندگي اون چيزي كه من فكر ميكردم نبود!

              زندگي همه چي بود

                                 زندگي، زندگي بود

                  ...و من اوني نبودم كه فكر ميكردم!

                من براي اون همه چي بودم       

                      و

                     براي اون هيچي...

                                                 من، ديگه من نيستم

                                  همين...

                      

[ سه شنبه دهم خرداد 1390 ] [ 2:37 ] [ نسترن ]

           ****                       ****

        *******                 *******    

     فرشتگان روزی          از خدا  پرسیدند:

    بار خدایا  تو که بشر را اینقدر دوست داری

    غم را  چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را به

     خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من

         که  خوب   میشناسمش تا غمگین

            نباشد   به یاد خالق نمی افتد

            *************

               **********

                  *******

                    *****

                      ***

                        *

[ شنبه سوم اردیبهشت 1390 ] [ 19:45 ] [ نسترن ]
 
 
 
عکس عاشقنه
 
 
 
غم نگاه آخرت

            تو لحظه ی خدافظی

گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی

قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار

چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخر کار

تو حسرت نبودنت

                    من با خیالتم خوشم

با رفتنم از این دیار آرزوهامو می کشم

کوله بارم...

               پر حسرت

تو دلم...

             یه دنیا درده

مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده

تا خیالت به سرم می زنه گریم می گیره

آروم آروم...

               دل تنگم داره بی تو می میره

گل مغرور قشنگم

                        من فراموشت نکردم

بی تو این جا رو نمی خوام

                     میرم و بر نمی گردم!!!

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 21:21 ] [ نسترن ]

(((در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم

نوروز پیام آور مهر است که مرا وا میدارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را

یاد بگیرم .با تو از خاطره ها سرشارم. جشن نوروز تو را کم دارم سال

تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم .)))

سلام
دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.
ین بار می خواهم هفت سین عید را به یادتون بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سیاه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی ها … دوستتون دارم
سال خوبی داشته باشید

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 18:56 ] [ نسترن ]

عمـــریسـت
 
لبخـــنــد هــای لاغـ ــَر خـ ـــود را

در دل ذخـ ـــیـ ـره می کُنمــ ..
بـ ــاشـ ــد بــرای روز  ِ مبـ ــادا
امـ ــا
در صفحـ ـه هــای تقـ ــویمـ

روزی بـ ــه نـ ــامـ روز ِ مبـ ــادا نیســت !
ان روز هـ ــر چـ ــه بـ ــاشـ ــد

روزی شــبیـ ــه دیـ ـــروز
روزی شــبیـ ــه فـ ـــردا !
روزی دُرسـ ــت مـثـل ِ

همــین روزهـ ــای مــاسـ ـت !
امـ ــا چـ ـه کسـ ــی مـ ــیدانـ ـد!

شـ ــاید
امـ ــروز نیـز روز ِ مبــ ــادا بـ ــاشد !

وقتـ ــی تـ ــو نیســتـ ـی !

نـ ــه هســ ت هـ ــای مـ ـا
چـ ـونانکـ ـه بـ ــایدند
نـ ــه بـ ـایدها
هـ ــر روز بـ ــی تــو !روز ِ مبـ ــاداست

[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 4:8 ] [ نسترن ]
 

ای که مدت هاست با من نیستی

من همانم که با من زیستی

رنجهایم را شنیدی باز هم عاقبت گقتی

کیستی؟؟؟؟......

 

در آن هنگام که می گردد نفس در سینه ها خاموش

نمی خواهم کسی از مردنم با خبر گردد

نمی خواهم پدر بر هم نهد چشمام بازم را

نمی خواهم که مادر سختی جان کندنم را بیند

ولی ای دوست اگر روزی رفیقی مهربان آمد ز تو پرسید فلانی کو؟؟؟؟

بگو در سنگر نا کامی و حســــــــــــــرت شبی جــــــــــــــــــــان باخت

ولی تا لحظه آخر چنین میگفت:

امید من رفیق من خــــــــــــــــــــدا حافـــــــــــــــــــــــــــــظ

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 21:38 ] [ نسترن ]
 
باید کسی باشد که حرف دلش

          با حرف چشمهایش یکی باشد

                 باید کسی باشد که تا پایان سفر

                            همانی باشد که در اغازش بود

و  انسان دلم میگوید:

        بیهوده با زندگی خود شوخی مکن

                      قرنی که در ان زندگی میکنی

                           قرن بی رنگی است و هزار رنگی

Broken…

[ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ] [ 1:41 ] [ نسترن ]
 

            تو میدانی درد قلب خسته ام

                          

 روی دریا خونه ساختی ساده دل

 خیلی دیر یارو شناختی ساده دل

  تو غمار ناگوار عاشقی

 همه ی هستی تو باختی ساده دل

 منم اون عاشق دیوونه ی اون

 که اومدم باز در خونه ی اون

 اما اومدم تا نفرینش کنم

 نفرینمو به قلب سنگینش کنم

 آی ساده دل!

 اما نفرین که کار قلب تو نیست

  تو برو با خط قلبت بنویس

  که دیگه تنهاییام پایان نداره

 آخه درد تنهایی گلایه نیست . . .

[ جمعه بیستم اسفند 1389 ] [ 1:27 ] [ نسترن ]
[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 23:6 ] [ نسترن ]
 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته

 زیــــــــبایــــــم

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

عشــــــــــــــــــــــق من    

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

پرنده را که ازاد کنی

روزی برمــــــــــی گردد

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش

[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 21:45 ] [ نسترن ]
[ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 ] [ 2:17 ] [ نسترن ]

مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند

رویای بودن را برایم خواب دیدند

لحظه هایم را از من گرفتند

و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند

اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند

فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند

آزادی ام را در قفس معنا کردند

آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند

و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟

مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟

نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟

آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند

رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست

که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند

تا بدانم زندگی این است...همین!

[ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 ] [ 2:0 ] [ نسترن ]

خسته دیگر از جدایی گشته ام

باز امشب من هوایی گشته ام

                                                  باز یاد یار باشد در سرم

                                                  نیست آخر نازنینم در برم

نازنین یار من آن گلچهره رو

آن گل یک دانه و خوش بر و رو

                                      نازنین یار من آن سیمین بدن

                                       آن که نامش هست "می سیز       

                                       کرگدن"

کرگدن تنها رفیق و یار من

مونس و غمخوار شام تار من

                                           آن که وصوش را کسی اینسان نگفت

                                                  هست تنها لبش قدری کلفت

کرگدن جان ، دختر اشعار من

خوب دقت کن به این افکار من

                                              شهر شعر بنده شهر هرت نیست

                                             جان یانگم هیچکدامش چرت نیست

گفته بودم دارم احساس لطیف

طبع من باشد مثال گل ظریف

                                                دوست دارم چه چه زرافه را

                                                 گوشت گربه ، غذای کافه را

دوست دارم قار قار کوسه را

از نوک آن شاخ نازت بوسه را

                                                 شعر من امشب کمی بیریخته

                                                  آبروی من حسابی ریخته

انتقاد و طنز باشد کار من

ضد سر درد است این اشعار من

                                                  کرگدن جان ، دفترم را پاره کن

                                                  مشکلاتم را به جایش چاره کن

حرف های مجلس ما خوابکی است

وعده ها هم وعده ها هم آبکی است

                                                  بر سر سفره نیامد پول نفت

                                                  تازه بنزین هم ز باک بنده رفت

کرگدن جان وضع مسکن را ببین

خوب دقت کن به اوضاع زمین

                                                  قیمتش هر لحظه بالا میرود

                                                  از همین جا تا ثریا میرود

خانه ی خالی کجا پیدا شود

هر کجا پیدا شود غوغا شود

                                               معده ی من از کوپن خیری

                                               مرغ هم از سفره ی ما پر کشید

من خودم را داخل صف کرده ام

یک بی ام و دیده ام کف کرده

                                               مانده ام بیچاره با صد رنج و درد

                                                ای کیو هم مشکلم را حل نکرد

کرگدن جانم ، چرا من بد شدم

من چرا از این چهار واحد رد شدم

                                                گفته ای دارد تقلب هم ثواب

                                                پس چرا شد نیم ترم من خراب

کرگدن جانم  ، تو با من لج نکن

این قدر هم پوز خود را کج نکن

                                                 بس کن از این عشوه و دوز و کلک

                                                  کرگدن جان این لب من زد کپک

کی خبر از وصل یاران میرسد؟

شعر من دارد به پایان میرسد

                                              مثل بعضی ها نکن خود را تو لوس

                                              کرگدن جان ، گونه هایم را ببوس

 

[ دوشنبه نهم اسفند 1389 ] [ 1:28 ] [ نسترن ]
دلم که میگیرد یادت میکنم

وقتایی که شادم بازم یادت میکنم

وقتی سراغ دفتر خاطراتم میرم یادت میکنم

وقتی دو نفرو میبینم که شونه به شونه ی هم راه میرن یادت میکنم

وقتی بارون میاد یادت میکنم

وقتی توی خلوت خودم غرق شدم و دارم

به روزایی که باهم داشتیم فکر میکنم

بازم یادت میکنم

وقتی صدای آواز دلتنگی یه نفر رو میشنوم یادت میکنم

وقتی به عروسکام فکر میکنم

یادت میکنم

وقتی به ...

این خیلی بده آدم با دیدن هر چیزی یاد یه نفر بیفته نه؟

اما بدتر از همه ی اینا 

اینه که نفهمی اون یه نفر چرا اینقدر برات عزیزه ؟

که حاضری به خاطرش  تنهایی رو به جون بخری

اما دروازه های دلتو به روی دیگران بازنکنی

مبادا

دیگران باعث بشن تو یادش نکنی!!!!

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 19:32 ] [ نسترن ]
درباره وبلاگ

سلام
به کلبه تنهایی من خوش اومدین
پیشنهاد میکنم اگه وقت کردین حتمن
یه سری هم به ماههای قبل بزنین

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه ی تو
نیمه شب ره میسپارم
آن زمان این کوچه هر شب
کوچه ی میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگاه
قصه ی فردای ما بود
این زمان افکنده بر ما
سایه، دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنایی؟
ای کویر سینه من
بوته های آتشت کو
در شب سرد جدایی
شعله های سرکشت کو؟


بگین بباره بارون



بگین بباره بارون

دلم هواشو کرده

.بگین تموم شدم من

بگین که برنگرده

بهش بگین شکستم

بهش بگین بریدم

نه اون به من رسید و نه من به اون رسیدم

برهنه زیر بارون

خرابو دربو داغون

از آداما فراری

از عاشقا گریزون

بزار کسی نبینه

غرور گریه هامو

بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو

تنم داره میلرزه تو این هوای هرزه

گاهی نداشتن دل

به داشتنش میرزه
امکانات وب

كد تغيير شكل موس